سرمست از عطر سحرانگیز بهار
در بـابـــل شــــــــهر بهــــــــار نارنــــــــــج
گرد هم می آئیم
سومین جشنواره ملی بهار نارنج
11 الی 13 اردیبهشت
بابل - بوستان نوشیروانی

برچسبها: بابل شهر بهار نارنج, بابل ؛ شهری برای اردیبهشت, جشنواره ملی بهار نارنج
سلام
بچه ها یه خبر دسته اول داغ داغ داغ
کسب مجوز کارشناسی ارشد حسابداری، کارشناسی پیوسته رشته های بانکداری و علوم اقتصادی گرایش اقتصاد اسلامی و کارشناسی ناپیوسته مهندسی صنایع گرایش ایمنی صنعتی و محیط کار توسط موسسه آموزش عالی غیر انتفاعی- غیر دولتی راه دانش بابل از مهرماه سال تحصیلی 93-92

برچسبها: مجوز کارشناسی ارشد, حسابداری, راه دانش بابل

فکر کردی پراید داری خیلی پول داری
.
.
.
.
.
.
برو بیچاره ما خونموم 30 کیلو پسته داریم
برو از خدا بترس.
*
*
*
پستامینوفن !
هر 8 ساعت یک عدد !!!
*
*
*
تعمیرات پسته ی دربسته پذیرفته میشود.
*
*
*
سوپری محلمون "پوست پسته" میفروشه کیلویی پنج هزار تومن!
میگن یعنی چی؟
میگه:
یکی اینکه قاطی پسته ها کنی بذاری جلو مهمون که زیاد نشون بده
دوم اینکه یه بسته نمک بزارین بغل دستتو نمک بزنین و بمکین!
سوم اینکه بذاری جلو در خونه قاطی آشغالا که مردم فکرکنن پسته خوردین!
ادامه مطلب

دوستان خدانگهدار ...
ششمین یادواره شـهدای سیاهکلامحله شرقی شهرستان بابل
سخــــــنران: حجت الاسلام نقویان (استاد حوزه و دانشگاه)
مــــــــــداح: حاج زمان یعقوبی
میعاد : بابل ، بلوار کشاورز ، سیاهکلامحله ی شرقی ، مسجد صاحب الزمان (عج)

برچسبها: سیاهکلامحله شرقی, بابل, یادواره شهدا
سلام
دوستان خوب راه دانشی در رشته ی حسابداری ورودی 90 هم یه مدتیه یک پایگاه مجازی راه اندازی کردند
دوستان عزیز میتونند برای دلگرمی این عزیزان از طریق »»» اینجا ««« به سایت دانشجویان حسابداری کارشناسی ناپیوسته ورودی 90 راه دانش مراجعه کنید.
سلام دوستان. امروز یه بازی براتون اماده کردم که امیدوارم خوشتون بیاد.بازی به این صورته که شما بعد از زدن دکمه play می بایست نشانه گر موس شما فقط در دیواره ی زرد رنگ قرار داشته باشه تا بتونید به جعبه ی قرمز رنگ برسید.و اگه از این دیوار زرد رنگ خارج بشید میسوزید.این رو هم بگم تا حالا کسی نتونسته تا مرحله ی اخرش بره.در ضمن حجم فایل هم خیلی پایینه ( 24k ). این گوی و این میدان؛ ببینم چی کار میکنید ...
برچسبها: بازی فلش, سرگرمی
زااااارت (صدای زمین خوردن)
رفیق پسر: اوه اوه شاسکول چت شد؟ خاک بر سرت آبرومونو بردی الاغ، پاشو گمشو! (شپلخخخخخ "صدای پس گردنی")
یک رهگذر: چیزی مصرف کردی؟یکم کمتر میزدی خب!!
یک خانوم جوان رهگذر: ایییییش پسر دست و پا چلفتیِ خنگ!
*
*
*
*
دختر در حال راه رفتن…
دوفففففففسک (زمین خوردن به دلیل نقص فنی در قسمت پاشنه کفش)
رفیق دختر: آخ جیگرم خوبی؟ فدات شم! الهی بمیرم! چی شدی تو یهو؟ وااااااااااای…
یک رهگذر: دخترم خوبی؟ فشارت افتاده؟ میخوای برسونمت دکتری جایی؟
یک پسر جوان رهگذر: ای وای خانوم حالتون خوبه؟ دستتونو بدین به من!
من ماشینم همینجا پارکه یه لحظه وایسین،با این وضع که دیگه نمیتونین پیاده برین!!
نرم افزار پارتیشن بندی
نحوه ی جستجوی دخترا تو گوگل:
چطوری هاردمو به چندتا درایو تقسیم کنم ؟الان سه تا درایو دارم، میخوام ۶ تا شه؟
*
*
*
استرسی که ما موقع باز کردن سایت دانشگاه واسه دیدن نمرمون داریم تروریست القاعده
برای عملیات انتحاری نداره.
*
*
*
تو دستشویی شیر آبو نیم دور می پیچونی
کل آب شهر ازش میپاشه به در و دیوار و سر و صورتت
حالا ۱۷ دور باید بتابونی تا بسته شه !
*
*
*
یادش به خیر زمانی که راهنمایی بودیم یه دبیر داشتیم هر موقع از دست ما عصبانی میشد میگفت: گوساله ها خجالت بکشید من جای پدرتون هستم.
*
*
*
چه قانونیه که هرچی پسر خوشگله گیر دختر زشت میفته!
هر چی هم دختر خوشگله گیره پسر زشت!
من نگران خودمم
احتمالاً اگه این قانون درست کار کنه گودزیلا گیرم میاد.
ادامه مطلب
1- با ماشین میرن به بانک، پارک میکنن، میرن دم دستگاه عابر بانک.
2- کارت رو داخل دستگاه میذارن.
3- کد رمز رو میزنن، مبلغ درخواستی رو وارد میکنن.
4- پول و کارت رو میگیرن و میرن.
*
*
*
*
خانوم ها :
1- با ماشین میرن دم بانک.
2- به خودشون عطر میزنن.
3- احتمالاً موهاشون رو هم چک میکنن.
4- در پارک کردن ماشین مشکل پیدا میکنن.
5- در پارک کردن ماشین خیلی مشکل پیدا میکنن.
6- بلاخره ماشین رو پارک میکنن.
7- توی کیفشون دنبال کارتشون میگردن.
8- کارت رو داخل دستگاه میذارن، کارت توسط ماشین پذیرفته نمیشه.
9- کارت تلفن رو میندازن توی کیفشون.
10- دنبال کارت عابربانکشون میگردن.
11- کارت رو وارد دستگاه میکنن.
12- توی کیفشون دنبال تیکه کاغذی که کد رمز رو روش یاداشت کردن میگردن.
13- کد رمز رو وارد میکنن.
14- ۲دقیقه قسمت راهنمای دستگاه رو میخونن.
15- کنسل میکنن.
16- دوباره کد رمز رو میزنن.
17- کنسل میکنن.
18- مبلغ درخواستی رو میزنن.
19- دستگاه ارور (خطا) میده.
20- مبلغ بیشتری رو درخواست میکنن.
21- دستگاه ارور (خطا) میده.
22- بیشترین مبلغ ممکن در خواست میکنن.
23- پول رو میگیرن.
24- برمیگردن به ماشین.
25- آرایششون رو توی آینه عقب چک میکنن.
26- توی کیفشون دنبال سویچ ماشین میگردن.
27- استارت میزنن.
28- کارت رو پرت میکنن روی صندلی کنار راننده.
29- احتمالاً یه نگاهی هم به موهاشون میندازن.
30- اشتباها میندازن توی خیابون.
31- برمیگردن و کارت رو از خیابون برمیدارن
32- نیم نگاهی به ارایش صورتشون میکنن.
33- حرکت می کنن.
34- پنج کیلومتر میرن جلوتر.
35- ترمز دستی رو آزاد میکنن. (میگم چرا اینقدر یواش میره).
این کتاب از اولین کارهای تحقیقاتی است که در زمینه اقتصاد اخلاقی در ایران انجام شده است. نگارندگان به مدت سه سال برای به ثمر رسیدن این مجموعه تلاش کرده اند و آن را به روح پاک شادروان دکتر حسین عظیمی (آرانی) تقدیم نموده اند.

مرکز پخش اصلی در تهران: کتابیران- شماره تلفن: 15- 66566511
در صورت عدم دسترسی به کتاب در شهرستانها با شماره تلفن 09123334229 (انتشارات نور علم) تماس بگیرید تا کتاب به نشانی پستی شما در هر جای کشور (شهر یا روستا) ارسال شود
ارسال مطلب توسط استاد عزیزمون آقای چهرقانی و ثبت توسط سعید امامی
برچسبها: احمد چهرقانی, احمد جعفری صمیمی, راه دانش, قتصاد اخلاقی و سیر اندیشه های اقتصادی, انتشارات نور علم
زمان: 91/6/25 ساعت 16
مکان: سالن اداره ی ارشاد اسلامی بابل
با موضوع: چرا و چگونه باید با صهیونیست ها مقابله کرد

دخــتر «اتنا» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «روح افزا» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد. اینک ادامه گفتوگو:
اتنا : وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!
روح افزا : خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
اتنا : بگـو ببـینم چی شـده؟
روح افزا : چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان «حسابداری پیشرفته ۲» رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19 !!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)
اتنا : ( او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم ... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض اتنا نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟
روح افزا : (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی اتنا؟ فقط 8 دور ... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی رقیه و دوستـاش بلـند کنـم؟!!
اتنا : عزیزم ... دیگــه گریه نکن. منم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.
روح افزا : نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5:30 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!
(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـود اتنا و روح افزا را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «رقیه» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)
اتنا : چی شـده رقیه؟!
رقیه : (با دلهــره) کمـک کنیـد ... عادله داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!
اتنا : لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.
رقیه : خب، من که 24 دور خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.
(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «عادله» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)
خوابــگاه پســران (شـب)
در اتـاقی دو پـسر به نـام های «کامران» و «سعید» دراز کشــیده انـد. کامران در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و سعید مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان، «حمید» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود. اینک ادامه گفتوگو:
حمید : کامران ... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.
کامران : نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.
حمید : اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.
کامران : آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟
حمید : مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه سعید اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا سعید! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!
سعید : تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. بچه های کلاس مـا که مثـل بچه های شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری عیب نمیکنه ...
کامران : (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) سعید جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!
در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «بهزاد» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد.
حمید : چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!
بهزاد : استقلال همین الان دومیشم خورد!!!
کامران : اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه..... .!!!
( و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند.)
.: Weblog Themes By Pichak :.



